نوشتن آروم می کنه
عجیب احساس دلتنگی می کنم
یه حس عجیبیه مثل اینکه هیچکی رو نداری، نه مثل اون حس غربتی که داشتم اون واقعا سنگین بود
احساس می کنم هیچی شادم نمی کنه، انگیزه ندارم، مشوق ندارم، وقتی به سختی هایی که تو زندگی ام کشیدم
فکر می کنم وقتی دو دو تا چهار تا می کنم باخودم که چقدر چیزا از بچگی دلم میخواست ولی تا خود الان نتونستم بهشون
برسم حس بدی بهم دست میده
............
حس می کنم می تونستم الان تو جای خیلی بهتری نسبت به الانم باشم ولی نیستم
..............
روی کمک بابا نمیشه حساب نکرد نه داره نه اگه داشته باشه میده....!!
مامان هم که اگه ازش بخوام عالم و آدم رو پر می کنه که من برای این بچه فلان قدر خرج کردم!! دو زار غرور برام نمیزاره.......هرچند می دونم
این کار رو از عمد نمی کنه ولی چه فایده آخرش من بچه اش سکه یه پول میشم
....................
نه پول نه پارتی، تو خرج امورات روزانه هم باید خودم گردنم رو کج کنم دربیارم!! وای به حال اینکه بخوام عروسی کنم خرج هزار کوفت و زهرمار
گردنم می افته......ای کاش
دلم می خواد همه تلاشم رو بکنم ......دیگه دلم نمی خواد برای رئیس و کارفرمایی خرحمالی کنم....می خوام قدر کارم رو بدونم ..قدر سختی هایی که الان دارم می کشم.....
خدایا کسی رو ندارم خودت کمکم کن